حمد الله مستوفى قزوينى
168
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به رسم شبيخون حسن با سپاه * بر ايشان زد و كرد بىمر تباه شدند كشته چندان گو سرخپوش * كه نه چشم ديد و نه بشنيد گوش 340 در آن جنگ از لشكر مازيار * برآمد به يك ره به گيتى دمار بدان مردم آن فول را بعد از آن * همى باز خواندندى اندر جهان برادر پسر داشت آن پادشا * كه قارن لقب خواندندى ورا به سارى و آمل بدى پيشوا * بر آن شهرها بود فرمانروا بُدى دوست جستان مر آن شاهزاد * به جستان در اين كار پيغام داد 345 كه : « گر ز آنك اين پادشاهى به من * سپاريد « 1 » غم را شوم خانه كن دهم كامكارى شما را به كار * كه پيروز گرديد « 2 » بر مازيار » از او در پذيرفت جستان كه من * دهم اين ولايت به تو بىسخن از اين روى او چند سردار را * كه بودند ميرانِ آن پادشا گرفت و بكشت و مر آن هر دو شهر * سپرد و از آن اين سپه يافت بهر 350 برادر يكى داشتى مازيار * پدر نام كرده ورا كوهيار چنين گفت با مازيار آن زمان : * « چو شد چيره « 3 » بر ما چنين بدگمان هم از خانهء ما ز ما رزمخواه * شدند و اميران شدندت تباه مهان را كه دارى به بند اندرون * رها كرد بايد ز زندان كنون نوازيدن « 4 » كوهيار و مهان يكزمان * كه گردند او را به جان بدگمان » « 4 » 355 فرستاد پيش « 5 » حسن كوهيار * كه ، « گر دادخواهى به من اين ديار بكوشم كه رامت شود مازيار * نجويد دگر كوشش و كارزار » حسن ز او پذيرفت و آن حيلهساز * چنين گفت پس با برادر به راز
--> ( 1 ) ( ب 345 ) ( دوم ) . در اصل و سب : سپارند . ( 2 ) ( ب 346 ) ( دوم ) . در اصل : گردند . ( 3 ) ( ب 351 ) . ( دوم ) : در اصل : شد خيره . ( 4 ) ( ب 354 ) . سب : نوازيدن و چيز دادن همان . ( دوم ) : كه جويند بيكار اين بدگمان . پس از ب 354 ، سه بيت ديگر در سب هست : و گرنه چو نبود امير و سپاه * شود روز بر تو به زودى سياه برادر نصيحت گمان برد ازو * مهانرا رها كرد ازين گفتگو شدند كوهيار و مهان يك زبان * كه كردند او را بجان بدگمان ( 5 ) ( ب 355 ) . در اصل : فرستاد و بيش .